به وبلاگ شهر من خوش آمدید

شهرمن

نمایش تصاویری از شهرستان شازند و ...

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

لينکستان

google+

امکانات

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 20
بازدید دیروز : 27
بازدید هفته : 63
بازدید ماه : 60
بازدید کل : 41153
تعداد مطالب : 295
تعداد نظرات : 90
تعداد آنلاین : 1

شهرمن


عرض تسلیت

نويسنده: همشهری تاريخ: 11 / 11 / 1390برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

تخریب منازل مسکونی کارخانه قند شازند

تخریب منازل مسکونی کارخانه قند، بعد از فروش برخی از زمین های آن.

نويسنده: همشهری تاريخ: 11 / 11 / 1390برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

شانس در خانه‌ی همه را می‌زند!؟

شانس در خانه‌ی همه را می‌زند.

سخنی از این داستان: «کسی که مثبت می‌اندیشد حتی شانس بد را به شانس خوب تبدیل می‌کند.»


این داستان مربوط به یکی از ایالات جنوبی امریکاست. در این ایالت که هنوز برای گرم‌کردن خانه‌ها از شومینه‌ی چوبی استفاده می‌شود، هیزم‌شکنی زندگی می‌کرد که انسان ناموفقی بود. او بیشتر از دو سال بود که هیزم خانه‌ای را تأمین می‌کرد و می‌دانست ضخامت قطعات چوب نباید بیشتر از هفت اینچ باشد تا در شومینه جا شود. یک بار همان مشتری قدیمی سفارش یک کورد [۱] چوب داد. ولی وقتی هیزم‌شکن چوب‌ها را برایش برد، خانه نبود. وقتی به منزل آمد متوجه شد که اندازه‌ی چوب‌ها بزرگ‌تر از سفارش اوست. هیزم‌شکن را خبر کرد و از او خواست تا چوب‌ها را عوض کرده یا آن‌ها را خرد کند.
هیزم‌شکن گفت: «نمی‌توانم این کار را بکنم. هزینه‌ی این کار بیشتر از ارزش کل هیزم‌ها می‌شود.» و به این ترتیب، از انجام کار سر باز زد.
صاحب‌خانه ماند و خردکردن هیزم‌ها، آستین‌هایش را بالا زد و شروع به کار کرد. اواسط کار بود که متوجه سوراخی روی یکی از کنده‌ها شد که کسی روی آن‌را پوشانده بود. آن‌را برداشت، زیادی سبک بود و به نظر توخالی می‌آمد. با یک ضربه‌ی سنگین تبر آن‌را خرد کرد.
یک رول کاغذ آلومینیومی که سیاه شده بود بیرون افتاد. خم شد، آن‌را برداشت و باز کرد. بهت‌زده، اسکناس‌های بسیار قدیمی ۵۰ و ۱۰۰ دلاری را داخل بسته دید. به آرامی آن‌ها را شمرد. درست ۲۲۵۰ دلار بود. ظاهراً سال‌ها پیش این اسکناس‌ها را درون درخت گذاشته بودند. چرا که کاغذ اسکناس‌ها پوسیده بود. صاحب‌خانه که فردی مثبت‌اندیش بود تصمیم گرفت پول‌ها را به صاحبش بازگرداند. تلفن را برداشت و به هیزم‌شکن زنگ زد و از او پرسید هیزم‌ها را از کجا تهیه کرده است. این بار نیز اندیشه‌ی منفی، نیروی دافعه‌ی خود را به کار انداخت. هیزم‌شکن گفت: «این حرفه‌ی من است و نباید فوت و فنش را برملا کنم. اگر این کار را بکنم مردم همیشه به من رودست می‌زنند.» صاحب‌خانه هرچه تلاش کرد نتوانست جای چوب‌ها را پیدا کند. هم‌چنین، در یافتن کسی که پول‌ها را جاسازی کرده بود هم ناکام ماند.
نکته‌ی مهم داستان، بازی روزگار نیست. درست است که مرد مثبت‌اندیش پول‌ها را پیدا کرد، نه مرد منفی‌نگر. ولی اینکه شانس در خانه‌ی همه را می‌زند نیز حقیقت دارد. بااین‌حال، کسی که با اندیشه‌ی منفی زندگی می‌کند مانع می‌شود این شانس، منفعتی به او برساند و کسی که مثبت می‌اندیشد حتی شانس بد را به شانس خوب تبدیل می‌کند.
 

منبع : بانک سخنان بزرگان

نويسنده: همشهری تاريخ: 11 / 11 / 1390برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

پلاک گذاری درختان شازند

پلاک گذاری درختان شازند توسط فضای سبز شهرداری شازند

نويسنده: همشهری تاريخ: 10 / 11 / 1390برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

سم‌هایی که در جامعه وجود دارد

سخنی از این داستان: «دیوانگی یعنی اینکه کار یکسانی را مدام تکرار کنید و انتظار داشته باشید نتیجه‌ی متفاوتی بگیرید.»
 

وقتی جوان بودم، شغلم را به‌عنوان کارگر یک کارخانه‌ی لاستیک‌سازی رها کردم. در طول سه‌سالی که در آنجا کار می‌کردم، نقشه می‌کشیدم که روزی از آنجا فرار کنم. تصمیم گرفته بودم خودم کسب‌وکاری را راه‌اندازی کنم و در ۲۵سالگی به دنبال این فرصت طلایی رفتم. از دوستانی فاصله گرفتم که وجودشان پر از نفرت بود، نمی‌توانستند ار من حمایت کنند یا شاید کنایه‌زدن، متلک‌گفتن و انتقادکردن بهترین کاری بود که از دست‌شان برمی‌آمد. شاید آن‌ها نمی‌توانستند درک کنند که من می‌خواهم کسب‌وکاری برای خودم راه‌اندازی کنم و از الگوهای مسمومی که با آن‌ها بزرگ شده بودم، فاصله بگیرم.
راه رسیدن به موفقیت راهی طولانی بود. در طول این راه، مردم همیشه سعی می‌کردند مانع من شوند و عده‌ای هم امیدوار بودند شکست بخورم. در تمام طول مسیر از حرف‌ها و رفتار کسانی که خواهان شکست من بودند، می‌سوختم و از این سوختن، زخم‌هایی باقی می‌ماند که به یادم می‌آورد چرا نمی‌توانتم موفق شوم یا چرا موفق نمی‌شوم.
هدفم در آن زمان، درمان دردِ این زخم‌ها نبود، بلکه می‌خواستم دربرابر قضاوت و انتقاد دیگران خودم را واکسینه کنم. این سم وجودتان را مسموم می‌کند و از حرف و رفتار دیگران دلخور می‌شوید. اگر به نظر دیگران درمورد خودتان اهمیت بدهید، چاره‌ای ندارید جز اینکه اجازه دهید انتقادهای دیگران مانع پیشرفت‌تان شود.
بیشتر از پانزده‌سال مطالعه و تمرین کردم تا توانستم از این مسمومیت نجات پیدا کنم. وقتی در دومین ازدواجم شکست خوردم، تصمیم گرفتم راه زندگی‌ام را تغییر بدهم. انگار هر چیزی یاد می‌گرفتم و اجرا می‌کردم، کافی نبود. مثلاً اگر ازنظر شغلی موفق بودم، در زندگی شخصی‌ام مشکل داشتم. عقلم به جایی قد نمی‌داد و ناامید شده بودم. هر چیزی را می‌خواندم، به آن عمل می‌کردم، ولی بازهم کافی نبود. موفقیت‌های مالی عاطفی و معنوی از من فرار می‌کردند. می‌گویند دیوانگی یعنی اینکه کار یکسانی را مدام تکرار کنید و انتظار داشته باشید نتیجه‌ی متفاوتی بگیرید. بالاخره فهمیدم باید روشم را تغییر دهم...

برای مشاهده کامل متن به ادامه مطلب بروید.

منبع : بانک سخنان بزرگان

 


ادامه مطلب
نويسنده: همشهری تاريخ: 9 / 11 / 1390برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

صفحه قبل 1 ... 43 44 45 46 47 ... 59 صفحه بعد

درباره وبلاگ

به وبلاگ شهر من خوش آمدید. این وبلاگ برداشت آزاد شما از تصاویری است که در شهر من (شازند) رخ می دهد ، و نیز ارائه موضوعات مختلف دیگر ، با ما باشید.

نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to shazandphoto.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com